تبليغاتX
یک نگاه تازه

 
به تازگي نفسبه تازگي نفس
 
 

همه دنیا بخوادو

توبگی

نه

نخوادو

توبگی

آره

تمومه

همین که اول و آخر تو هستی

به محتاج تو محتاجی حرومه...

بعضی مطالب خوبه همیشه جلو چشم باشه و تکرار بشه مثل همین شعر.حس خوبی به ادم میده 

نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:45  توسط ستاره | 

نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 23:49  توسط ستاره | 

سرآغاز همه چیز نام اوست

پس به نام خدای هستی

 

خدایا !
به من زیستی عطا كن
تا در لحظه ی مرگ
بر بی ثمری لحظه ای كه
برای زیستن گذشته حسرت نخورم

 

آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند

آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند

آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند

آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا و دوستی آموختند

 

سلام به دوستان گلم

با اینکه وبلاگم خیلی وقته به روز نشده و فکر میکردم کم کم یادتون میره

ولی باز هم بعضی  از بچه ها  خبرشو ازم میگیرن

و با گفتن تنبل شدی و ما منتظریم و... منو شرمنده میکنن

از لطفتون خیلی ممنون

خودم هم که مثل گذشته نیستم و بهتون سر نمیزنم

راستش منتظر یه جرقه ام...تا به اینجا هم جون تازه بدم

تا اطلاع ثانوی که اگه در کار باشه وبلاگ آپ نمیشه !

مخصوصا نرگس عزیز(مسافرسبز)بدونه،که کلی هم نظرات قشنگ برام گذاشته

 

 

 

این عکسو هم قاصدک عزیز(برای تو)زحمتشو کشیده

دلم میخواست تو یه مناسبت بهتر ازش استفاده کنم

ولی خوب نمیدونم این موقعیت پیش میاد یا نه

ترجیحا همین الان گذاشتمش و  تشکر میکنم

دیگه حرفی نیست باقی بقای همه شما عزیزان

 

نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 22:50  توسط ستاره | 

سرانجام  به این فکر افتاد که لحظه خودکشی اش فرا رسیده با دقت اتاقی را که از صومعه ای اجاره کرده بود تمیز کرد شیر اجاق گاز را بست دندان هایش را مسواک زد و دراز کشید...

چهار بسته قرص خواب را از روی میز کنار تختش برداشت به جای اینکه آنها را خرد کند و در آب حل نماید تصمیم گرفت یکی یکی بخورد چرا که همیشه بین قصد و عمل شکافی وجود دارد و او می خواست در صورت  تغییر در تصمیمش از نیمه راه باز گردد

می دانست که زندگی نوعی انتظار است برای یافتن لحظه مناسب عمل ولی صبرش تمام شده بود!

بخاطر اینکه زن غمگین و نچسب و همیشه افسرده ای بود خودکشی نمی کرد چرا که بعدازظهرهای زیادی را با شور و نشاط در خیابانها و میدانهای شهر قدم زده بود از ریزش برف و باران لذت برده بود یکبار به مدت یک ماه احساس کرد روی ابرا راه میرود چرا که غریبه ای به او گلی داده بودو حتی یکنفر از ظاهرش به غوغای درونش پی نبرده بود !

به دو دلیل اینکار را میکرد اول اعتقاد داشت زنی کاملا عادی است با زندگی یکنواخت و خسته کننده

 دومین دلیل فلسفی تر بود او روزنامه میخواندتلویزیون تماشا میکردو از آنچه در جهان رخ میداد مطلع بود ولی هیچکاری از دستش بر نمی آمدانگارهمه چیز اشتباه بود اوحتی راهی را برای اصلاح امورخودش نمیشناخت و احساس ضعف شدیدی می کرد

به هر حال هیچ کس قادر به قضاوت نیست هر انسانی از میزان دردو رنج خود آگاه است و یا کمبودهای معنویش را میشناسد.

نمیتوانست کسی باشد که همه کار را بخاطر وظیفه اش انجام میدهد وهیچگاه نمیپرسد چرا قوانین این چنین هستند یا نیستند!

فکرد کرد خودکشی نکردن یعنی

به اتاق اجاره ایی صومعه بازمیگردم.سعی میکنم کتابی بخوانم تلویزیون را روشن کنم تا همان  برنامه های قدیمی یکنواخت را ببینم ساعتم را کوک کنم تا درست همان وقتی که هرروز بیدار می شوم زنگ بزند ودر محل کار وظایفم را به طور خودکار تکرار کنم در پارک روی صندلی همیشگی بشینم و ناهارم را همراه مردمی که نگاهشان مثل همیشه پوچ و توخالیست و وانمود میکنند به مسائل مهمی فکر میکنندبخورم. دوباره به کارم بازگردم و به شایعات بی اساس در مورد اینکه چه کسی با چه کسی رابطه دارد ویا چه کسی از چه چیزی رنج میبرد و.... گوش دهم و باز خدارو شکر کنم از بعضی ها برترم. و آخر هفته ها به بار میروم وشادی می کنم

از طرف دیگراطرافیان مدام از من خواهند پرسید چه برنامه ایی برای زندگی دارم چرا مانند دیگران نیستم و زندگی به آن پیچیدگیها نیست که فکر میکنم

مثلا مادرخواهد گفت:به من نگاه کن سالهاست که با پدرت زندگی کرده ام و سعی کردم تو را به نحو شایسته ای تربیت کنم.

 بالاخره یک روز از شنیدن حرفهای تکراریش خسته خواهم شد و برای خوشحال کردنش با مردی ازدواج می کنم که مجبورم عاشقش باشم او ومن برای اینکه بتوانیم رویاهایمان را شکل دهیم راهی پیدا میکنیم خانه ایی و بچه ایی و آینده بچه ها.

در یکی دو سال اول زندگی سعی میکنم به مرد زندگیم مهر بورزم و از این مسئله احساس لذت کنم و ...

 تا اینکه بعد مدتی  درمییابیم دیگرحرفی برای گفتن نداریم پس به خود میقبولانیم که شرایط حاکم را بپذیریم ودرست زمانی که زندگی رو به فرو پاشیست بچه دار میشویم

 و به این تربیت برای مدتی  دوباره به هم نزدیکیم

وممکن است یک روز از نگاه شوهرم به زن دیگری جارو جنجال راه بیاندازم ولی فکر نیاز بچه ها به من که باید کمکشان کنم تا در این دنیا موقعیتی پیدا کنند مانع هر کاری میشود نمایشی راه می اندازم شوهرم را تهدید میکنم او هم مثل اکثر مردها جا میزند می گوید مرا دوست دارد

 و اگر تصمیم به رفتن بگیرم  تنها راهم خانه پدرم هست و تا آخر عمر مدام حرفایی مبنی بر اینکه چرا تنها شانسم برای خوشبختی را از دست دادم

 پس ماندن رامیپذیرم و اگر چند وقت بعدهم این موضوع تکرار شد  به روی خود نمی آورم چون تمام انرژیم را در نبرد قبلی از دست داده ام  سعی میکنم بخاطر بچه ها ووابستگیهای دیگر هم شده زندگی را آنطوری که هست ببینم نه آنگونه که تجسم می کردم. در نتیجه شوهرم هم مرد با ملاحظه ایی باقی خواهد ماند!

  ولی سرانجام احساس شکست کرده و از مشکلات و یکنواختی زندگی رو به قرص های معجزه آسا ی اعصاب وضد افسردگی  میکنم و به همه خواهم گفت تنها دلیلم برای زندگی بچه هایم هستند

 کسی نخواهد دانست در پس این ظاهرخوشبخت چه تنهایی و تلخی و تسلیمی وجود دارد!

باز هم به کار ادامه میدهم کتاب میخوانم تلویزیون نگاه میکنم مثل بیست سال پیش ولی با این تفاوت که ساندویچم را با احساس گناه میخورم چون چاق میشوم دیگر به با ر نمیروم چون شوهری دارم که از من می خواهد به زندگی و بچه ها توجه کنم و خلاصه همه کارهایی که طبق وظیفه باید انجام شود نه میل وخواست خودت بی چون و چرا انجام میدهم.

 سر انجام در یک روز زیبا به این نتیجه میرسم زندگی یعنی همین .جای نگرانی نیست و چیزی تغییر نخواهد کرد واین مسئله را میپذیرم!     

 نپذیرفتن این روند یعنی درستی کار این لحظه من چون راه دیگری برای احساس خوشبخت بودن و مفید بودن، خلاصه ساختن زندگی به خواست خود برای آدمی مثل من وجود نداردیا حداقل من نمیبینم!

نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 23:35  توسط ستاره | 

خدایا نزدیک به سه سال می گذرد که درآتشی میسوزم، کمتر شبی به یاد دارم که بدون فکر به آن به خواب رفته باشم .خدایا تا کی باید رنج ببرم؟ در همه جا و همه حال شاهدم بودی چرا عاقبت اینگونه شد؟خدایا از تو صبر می خواهم و به سوی تو می آیم خدایا تو کمکم کن.خدایا نمیدانم هدفم از زندگی چیست؟عالم و مافیها مرا راضی نمی کند مردم را می بینم که به هر سو می دوند،کار می کنند،زحمت می کشند تا به نقطه ای برسند که چشم به آن دوخته اند.ولی ای خدای بزرگ از چیزهایی که دیگران به دنبال آن می دوند بیزارم.اگر چه استراحت شب و نشاط روز را فدا کرده ام و در کشمکش حیات شرکت کرده ام ولی در این راه ،انتظار نتیجه ای ندارم و به عنوان وظیفه قدم پیش میگذارم!همه چیز برایم بی معنی شده است .ای خدای بزرگ برای من چه مانده است؟آیا پوست و استخوان من ،مشخص کننده نام و شخصیت من خواهد بود؟آیا ایده ها، آرزوها و تصورات من شخصیت خواهند داشت؟چه چیز است که (من)را تشکیل داده است؟چه چیز است که دیگران مرا به نام آن می شناسند؟...در وجود خود می نگرم ،در اطراف جستجو می کنم تا نقطه ای برای وجود خود مشخص کنم که لااقل برای خود من قابل درک باشد دراین میان جز قلبی پر از آه و ناله که همه چیز را از دریچه آن می بینم و همه چیز را با آن میسنجم نمی بینم!

نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:13  توسط ستاره | 

 خداوندادر حالی صبح می کنم و روزم را به شب میرسانم که عمل خود را در پیشگاهت اندک شمرده و به گناه خویش اعتراف دارم و به خطاهایم اقرار می کنم من به خاطر اسراف درباره خویش خوارم،عملم مرا به عرصه هلاکت برده و هوسم مرا به تباهی انداخته و شهواتم مرا محروم نموده،من از تو درخواست دارم درخواست کسی که به سبب آرزوهای دور و دراز به لهو و بیهوده کاری پرداخته و بدنش به خاطر سلامتی از عبادت بی خبر مانده و دلش به واسطه فراوانی نعمت به فتنه لذت افتاده و اندیشه اش به فرجام کارش کم است،درخواست کسی که آرزوها بر او غالب شده و هوای نفس گرفتارش کرده و دنیا بر او دست یافته،خداوندا از تو به حقی که درباره تمام مخلوقاتت داری،به بزرگی ذاتت که فناناپذیر است مسئلت دارم مرا با عبادت خود از هر چیز بی نیاز کنی زیرا به تو امیدوارم تورا می خوانم به تو پناه می آورم و بر تو توکل می کنم خداوندا، از ضعف نفسم است که نمی توانم در آنچه دوستانت را وعده داده ای پیشی گیرم واز آنچه دشمنانت را بر حذر داشته ای دوری کنم واز اندوه زیاد و وسوسه های نفس خود به حضرتت شکایت آورده ام خداوندا مرا به نیت سوئم رسوا ننمودی و به گناهم هلاک نساختی تورا می خوانم و تو مرا پاسخ می گویی گرچه هنگامی که تو مرا می خوانی در پاسخ تو کند هستم و هر حاجتی که دارم از تو می طلبم و هر کجا که باشم رازم را پیش تو می سپارم و غیر حضرتت به احدی امید ندارم. لبیک لبیک !خداوندا پس مرا به خاطر کمی شکرم از خیر دنیا وآخرت محروم مکن و گناهانی را که از من خبر داری ببخش،اگر مرا عذاب کنی من همانم که از حد خود پای بیرون نهادم پس عین عدالت است و اگر مورد آمرزش قرار دهی پس مهربان ترین مهربانانی 

 از صحیفه سجادیه

نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 23:0  توسط ستاره | 

سلام

برای دیدن  مطالب قبلی نوشته شده از شروع کار وبلاگ که زمستان ۱۳۸۳ بوده به

آدرس قبلی وبلاگ که فعلا  فیلتره  :  یک نگاه تازه   مراجعه کنید

البته بعضی دوستان گفتن فیلتر نیست فکر کنم به شرایط مکانی شما بستگی داره

به هر حال  ادامه کار ...

نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 0:0  توسط ستاره |